تبليغاتX
برگی از یلدا

برگی از یلدا

...نفسی می خواهم برای این همه آیینه ی شکسته از باران نور

خیالت...

روزگارم را باش!!!

حال دیگر این دنیا نیز

به تمسخر می گیرد دل رنجورم را

دائم می زند بر روح بی تابم چنگ

و می گوید:

" ای تو که در بر دریایی و دریایت نیست ،

از چه رو چشم به فردا داری ؟ هان ؟

تو مگر کوری که نمی بینی

سایه ی فاصله ها را بر خویش ؟

یا که نه...شاید تو کری!

که نمی دانی ساز نامردی این دنیا چیست ؟

چشم باز کن

گوش بسپار

خوش خیالی این دنیا را حدی ست...! "

 

می دانی ،

گاه گاهی انتظارم می گرید

و دلم می خشکد

اما

شاید این دنیا آگه نیست

که خیالت را در من

نوبهاری تا ابد جاوید است!!!

منتظر خواهم ماند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 22:35  توسط پریزاد  | 

...

دریچه ی احساس من امشب

از نور خالی ست!

 

با این حال

شاید این عادت معمول من است

که دلم هر شب

تا نخواند غزل چشم تو را چندین بار

آرام نخواهد گشت...

 

دل من را که دگر پروایی نیست

پس بگذار

بی خیال همه ی فاصله ها

به تو گویم حرفی :

 

کاش می دانستی که دلم را دیگر

طاقت حجم سکوتت هرگز نیست!

 

شاید این گونه بدانی که چرا

نا مهربان مردم این دشت

دیوانه ی باران زده ام می خوانند...!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 12:30  توسط پریزاد  | 

تکراریست...

" چشم های بسته ام را ، ديگر نفسی نیست؟

 کمر بشکسته ام را هیچ مرهمی نیست؟ "

....

چه بگویم ،حق داری 

حق داری اگر بگویی حرفهایم تکراری ست!

 

همچنان که صدای پای فرداها ،

 به گوش های خسته ی من تکراری ست!

همچنان که نفس های سرد و گریستن هایم ،

برای سجاده ی سبزم تکراری ست!

همچنان که زمزمه های پر درد و فریادم ،

به دل سیاه نیمه های شب تکراری ست!

 

می دانی ، خسته ام اما

خسته و بشکسته و درمانده و بیزار

همچنان تسلیم یک قدرت ،

همچنان ، گردن نهاده بر یک دار ،

بر کوچه پس کوچه های این لاشه ی بیرنگ ، قدمی بردارم

ليكن ،

 کاش کسی بود که می گفت مرا از دل :

با این همه زخم ، سر به کدامین بیابان وجود بگذارم؟!!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 13:40  توسط پریزاد  | 

حال که می روی...

حال که میروی

شور هیچ شبانه ای نمی خواهم

دیگر آواز هیچ پرنده ای ،

رویش هیچ جوانه ای و فریاد هیچ ترانه ای نمی خواهم

حال که میروی

بشور ردپای تمام شعرهایم

دیگر این ته مانده ی احساس را

به هیچ بهانه ای نمی خواهم

خوب می دانی چشمهایت ویرانگر قلبم بود

حال که میروی

سر به پایین بینداز و برو

دیگر حتی چشمهایت را ، من نمی خواهم...
+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 8:36  توسط پریزاد  | 

نشد...

باز مثل همیشه

شب ، سیاه !...کاغذ ، سفید !...و من ، خسته !!!

امشب حوالی خرابه ی قلبم خبری نیست ، نمی دانم چه شده ست یا بهتر بگویم چه خواهد شد اما، ذهن همیشه پریشانم ، امشب سخت آرام است...

راستش از همان هنگام که نسیم صبحگاهی خبر آمدن چلچله ها را به گوش آسمان می گفت ، چشمانم عجیب منتظر است...

ما را باش!!!

همین دیروز از میان پچ پچ درختان خشکیده ی باغ همسایه شنیدم که چلچله ها سوار بر شانه های سبز بهار می آیند اما...چه بگویم ، راستش دلم شور می زند ، آخر این را هم شنیدم که داروگ می گفت این روزها در خواب کابوس خزان می بیند...!

می ترسم...می ترسم امسال هم خبری نشود از چلچله های سوار بر شانه های سبز بهار!!!

...

هه...گویا دستان گرم آرامش بر شانه های همیشه سردم سخت بیگانه ست...

نشد یک شب این دل ما آرام باشد ، نشد !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 4:48  توسط پریزاد  | 

شرم باد مرا...

 

چشم هایم را می بندم...شبحی از دور پیداست ،

 نزدیک و نزدیکتر می شود دائم...و کنون اینجاست!

چه نگاهش غمگین است ، چه نگاهش ساکت ، سرد ، محزون...

در نگاهش نفرت منجمدی می بینم ، در نگاهش بغضی کهنه ، در نگاهش فریاد ، فریاد...

می گیرد از من چشم ، و من ، می دوم امتداد خط نگاهش را تا دستهایش...

آه ، نه...دستهایش در غل و زنجیر است ،

 دستهایش اسیر سایه ای سرد و سنگین است ،

دستهایش زخمی ست...

خیره می شوم او را باز اما ، این بار تا انتهای چشمهایش ، برایم آشناست...

می لرزم به خویش...آری آشناست ،

فریاد می کشم آری این شبح ، کودکی پاک من است اما...

آرام می گویم ، " این سایه ی سرد و سنگین چیست دیگر؟؟؟ "...

این بار اوست که فریاد می کشد تمام وجودم را...باز می لرزم به خویش....

 آه ، شرم باد مرا ، چگونه از یاد بردم ظلمت گناهم را...

                                                                       شرم باد مرا...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 7:46  توسط پریزاد  | 

این روزها...

 

این روزها بیش از پیش با خودم درگیرم ،

این روزها بیشتر از همیشه تنهایم....

گاه گاهی با تبسم فرصتی کوتاه ، لحظه ها را ورق می زنم،

 کوچه باغ های خاطراتم را نفس می کشم ،

 و غبار از مزار ثانیه های خوش دیرین می گیرم...

دلتنگم اما اشک نمی ریزم ، سالهاست که دیگر گریه ام نمی آید ،

 سالهاست که اینجایم...

 کاش پیش از مرگ پرنده ، پروازش در خاطرم می ماند...

از اینجا بیزارم ، کاش می شد کوچ کنم اما...

 پرنده ای که پرواز نمی داند رویای کوچ چرا دارد؟؟؟...

 خنده ام می گیرد ، آخر مردم چه می گویند!!!

 ...

 ...چه زود خنده ام می خشکد ، دلتنگ می شوم اما...

                                                            باز هم گریه ام نمی آید...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 6:47  توسط پریزاد  | 

چند قدم تا فردا...

 

این روزها همه از سکوت می گویند...سکوت بی فریاد ، سقف سکوت ، سکوت مطلق ، سکوت بی انتها ، سکوت ، سکوت ، سکوت...چرا؟

سکوت زیباست اما نه امروز که وقت فریاد است ، گوش کن تو را می خوانم ، آری ، تو...اگر یارای فریادی تو را باقی ست مرا همراه باش تا همصدا با هم ، از دل برآریم یک آسمان فریاد را...!!!

مرا همراه باش...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 8:22  توسط پریزاد  |